این خاک ها همانی بود که شاید همیشه از تو می شنیدم....از تو می گفتند...نشان می دادند و من تنها می شنیدم اما نمی فهمیدم...

اولین روزی که پاهای گناهکاره من بر روی این خاک ها به راه افتاد  نمیدانستم در اولین قدم می ماند! می ماند و حر فی برای گفتن ندارد....

از شهدای تشنه لب فکه...

از سه راهی شهادت.....

از حال و هوای شلمچه..

از سکوت دهلاویه....از غربت هویزه و از اروندی که برایم معنا نشد...........

از اروندی که به مرحله ی دیدار نرسید و اندوهی فرا تر از حد انتظاردر دلم گذاشت.

کاش نگاهت را در پس یک پوستر عکس نمی دیدم .

کاش می دیدم که امده ایی به استقبالم.

نه....شاید امدی..... اما من تو را ندیدم.

استقبال از ۱۳۳ شهید،باورم نمی شود که این من بودم در میان ان همه مردان آسمانی وچقدر دوست دارم که مانند انها افقی بروم و عمودی بر گردم.

اینها همه از ان من بود!

از آن منی که تو دعوتش کردی... و من مانده ام...

مانده ام چه شد...

چه طور شد که نگاهم به آسمانی قفل شد که در آن هیچ آلودگی نیست و زمینش را ساختمان های بزرگ کوچک پر نکرده است .

 می مانم و مانده ام  با  تو چه بگویم!

اینجایی که منم و تو !

تویی و من!

مایم و خدا!

خدا فقط